حسن بن حسين شيعى سبزوارى

57

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي )

تا آنگاه كه مظلوم پيش من آيى . چون حضرت مصطفى متوفّى شد ، به شستن و دفن كردن وى مشغول شدم . آنگاه [ به جمع كردن قرآن پرداختم . بعد از آن ] « 1 » دست فاطمه زهرا و هر دو پسر خود ، [ حسن و حسين ] « 2 » گرفتم در مهاجر و انصار بگردانيدم . هيچ كس مرا اجابت نكرد الّا چهار مرد : سلمان و عمّار و ابو ذر و مقداد . همچنين سه نوبت بگرديدم تا حجّت بريشان لازم آيد . شما نيز برويد و آنچه از رسول خداى شنيده‌ايد ، به ابو بكر بگوييد . ايشان برفتند و گرد منبر رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - درآمدند و آن روز آدينه بود . چون ابو بكر بر منبر شد ، اين دوازده مرد هر يكى فصلى فرو خواندند و فضايل امير ياد كردند . [ همچنان كه از رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - شنيده بودند و ] « 3 » ابو بكر را بر آن كار ملامت كردند و از خداى بترسانيدند . ابو بكر چون حجّتهاى ايشان شنيد ، فرو ماند و هيچ جواب نداشت . گفت : « ولّيتكم و لست بخيركم اقيلونى ، اقيلونى . » « 4 » مرا والى شما گردانيده‌اند و من از شما بهتر نيستم مرا اقالت كنيد . عمر خطاب گفت : انزل عنها يا لكع ؛ فرود آى از منبر اى خسيس لئيم . چون جواب ايشان [ 22 - رو ] ندادى ، من قصد كردم كه تو را خلع كنم و اين خلافت به سالم مولاى ابو حذيفه دهم و او را در جاى رسول بنشانم . ابو بكر از منبر به زير آمد . عمر دست وى گرفت تا به منزل وى و سه روز بيرون نيامد . روز چهارم خالد بن وليد آمد با وى هزار مرد و گفت : چه نشسته‌ايد كه بنو هاشم بدين كار طمع كرده‌اند و سالم مولاى ابو حذيفه آمد با وى هزار مرد و همچنين مىآمدند تا چهار هزار مرد جمع شدند . پس شمشيرها بكشيدند و عمر در پيش ايشان ؛ به مسجد حضرت رسول آمدند و [ امير المؤمنين على - عليه السّلام - با جمعى از اصحاب در مسجد نشسته بودند ، ] « 5 » عمر گفت : و اللّه يا صحابة على ؛ اگر كسى از شما به سخن على گويد « 6 » ، سر او بردارم . خالد بن سعيد بن العاص بر پاى خاست و گفت : يا بن ضحّاك الحبشيه ؛ ما

--> ( 1 ) . ق : ندارد . ( 2 ) . م : ندارد . ( 3 ) . ق : ندارد . ( 4 ) . دلائل الصدق ، ج 3 ، ص 13 - 15 . ( 5 ) . ق : ندارد . ( 6 ) . ق : اگر كسى از شما سخن گويد .